→ خواجه عبدالله انصاریخواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری
مناجات پیر انصار
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۲۴۱الهی از خود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از وسعت رحمت تو هر کسی را سهمی است←شمارهٔ ۲۴۲ای یار بارم ده تا داستان درد خود به تو پردازم، بردرگاه تو میزارم و در امید بیم تو می نازم، یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم←شمارهٔ ۲۴۳مهر تو به مهر خاتم ندهم←شمارهٔ ۲۴۴الهی هر چند ما گنه کاریم تو غفاری هر چند ما زشت کاریم تو ستاری، پادشاها گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری، سزاست که خطاهای ما را درگذاری←شمارهٔ ۲۴۵الهی به نشانت بینندگانیم، به نامت زندگانیم، بفضلت شادانیم، به مهرت نازانیم از جام مهر تو مست مائیم، صید عشق تو در دام مائیم←شمارهٔ ۲۴۶زنجیر معنبر تو دام دل ماست←شمارهٔ ۲۴۷الهی دانی که من به خود به این ورزم، و نه بکفایت خود شمع هدایت افروزم، از من چه آید؟ و از کردار من چه گشاید، طاعت من به توفیق تو، خدمت بهدایت تو، توبه من برعایت تو، شکرمن با نعام تو، ذکر من بالهام تو همه توئی من کیم اگر فضل تو نباشد من برچه ام،←شمارهٔ ۲۴۸الهی کدام زبان به ستایش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نیکوئی تو برابر آید، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد←شمارهٔ ۲۴۹خدایا از ما هر که بینی معیوب بینی، هر کردار بینی همه با تقصیر بینی، با اینهمه باران رحمت تو باز نایستد و جز گل کرم نروید، چون با دشمن با چنان پس با دوستان چه اندازه و چه پایان←شمارهٔ ۲۵۰الهی این سوز امروز ما دردآمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است این چه تیغ است که چنین تیز است، نه جای آرام و نه روی پرهیز است←شمارهٔ ۲۵۱الهی هر کس بر چیزی است و من ندانم بر چه ام، بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم؟←شمارهٔ ۲۵۲الهی این تن کان حسرت است و دل من مایه درد و محنت، می نیارم گفت کاین همه چرا بهره من نه دست رسد مرا بر کان چاره من←شمارهٔ ۲۵۳الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم به بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم، چون منی چون بود؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم←شمارهٔ ۲۵۴الهی در دل دوستانت نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداست←شمارهٔ ۲۵۵چون تو مولی کراست؟ چون تو دوست کجاست؟ هر چه دادی نشان است و آئین فرد است، آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست، نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جمال←شمارهٔ ۲۵۶الهی بود من بر من تاوان است، تو یک بار بود خود بر من تابان، مصیبت من بر من گران است، تو آب خود بر من باران←شمارهٔ ۲۵۷الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است، وگر جان در سر دوستی کرد شاید، که دوست را بجای جان است غرق شده آب نه بیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان است←شمارهٔ ۲۵۸الهی چون با خود نگرم و کردار ز خود بینم گویم از من زارتر کیست؟ و چون با تو نگرم و خود را در بندگی تو بینم گویم از من بزرگوارتر کیست؟←شمارهٔ ۲۵۹الهی، گاهی که بخود می نگرم همه سوز و نیاز شوم و گاهی که باونگرم همه راز و ناز شوم، چون بخود نگرم گویم:←شمارهٔ ۲۶۰الهی تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی چنانی عظیم شأنی و بزرگ احسانی، عزیز سلطانی، دیان و مهربانی، هم نهانی و هم عیانی، دیده را نهانی وجانرا عیانی من سزای تو ندانم و تو دانی←شمارهٔ ۲۶۱الهی آنچه بر سر ما آید بر سر کسی نیاید، دیده که بنظاره تو آید هرگز باز پس نیاید، اصل وصال دل است و باقی زحمت آب و گل←شمارهٔ ۲۶۲الهی نظر خود بر ما مدام کن و ما را برداشته خود نام کن و بوقت رفتن بر جان ما سلام کن←شمارهٔ ۲۶۳الهی زبانم در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور جان در سر عیان شد و عیان از بیان دور←شمارهٔ ۲۶۴الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم نه پیوستم، نه به خود بیان بستم، لطیفه بودم از آن مستم اکنون زیر سنگ است دستم←شمارهٔ ۲۶۵الهی فرمائی که بجوی و میترسانی که بگریز، مینمائی که بخواه و میگوئی پرهیز←شمارهٔ ۲۶۶الهی گریخته بودم تو خواندی، ترسیده بودم برخوان نشاندی، ابتدا میترسیدم که مرا بگیری ببلای خویش، اکنون میترسم که مرا بفریبی بعطای خویش←شمارهٔ ۲۶۷الهی چون بدانستم که توانگری درویشی است دوست درویشم، چون وعده دیدار دوست کردی غلام دیده خویشم←شمارهٔ ۲۶۸الهی شادی نمی شناختم می پنداشتم که شادم اکنون مرا چه شادی که شادی شناسی را بباد دادم←شمارهٔ ۲۶۹الهی چون عزیزان بناز پرورده ما را فراموش کنند تو بر ما رحمت کن←شمارهٔ ۲۷۰الهی چون ما را در حجره بی شمع و چراغ مبتلا کنند ایمان ما را تو چراغ لحد ما گردانی، چون در معامله خود مینگرم سزاوار همه عقوبتها هستم و چون در کرم تو نظاره می کنم سزاوار همه خداوندیها هستی←شمارهٔ ۲۷۱الهی غافلانیم نه کافرانیم، صمدا ببرکت نواختگان حضرت تو و ببرکت گداختگان هیبت تو الهی ببرکت متحیران جلال تو و ببرکت مقهوران قهر تو که ما را بصحرای هدایت آری و از این وحشت آباد بروضه اقدس رسانی←شمارهٔ ۲۷۲الهی حاجت بسیار دارم و بر همه چیز توانائی، آنچه می خواهم میتوانی که باین بنده برسانی و از شر ظالمان مرا برهانی، ای رحمت تو دستگیر ما و ای کرم تو عذرپذیر ما، ای داننده هر حالی و شنونده هر شکوائی، ای مجیب هر خواننده و ای قریب هر داننده←شمارهٔ ۲۷۳الهی دانی که بی تو هیچکسم، دستم گیر که در تو رسم، بظاهر قبول دارم بباطن تسلیم، نه از خصم باک دارم و نه از دشمن بیم، اگر دل گوید چرا؟ گویم سرافکنده ام و اگر خرد گوید چرا جواب دهم که من بنده ام←شمارهٔ ۲۷۴الهی ببرکت صدیقان درگاه تو، الهی ببرکت پاکان درگاه تو که حاجت این بیچاره درمانده را و مهمات جمیع مؤمنین و مؤمنانرا برآورده بگردانی و آنچه امید میداریم بعافیت و دوستکامی برسانی و پیش از مرگ توبه نصوح کرامت نمائی و ختم کارها بکلمه شهادت فرمائی←
→ صفحهٔ قبل۷ از ۷