شعر را زندگی کن
عطار

باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۱آنها که در این پرده سرایند پدید←شمارهٔ ۲هرچیز که آن برای ما خواهد بود←شمارهٔ ۳تا هستی تو نصیب میخواهد جست←شمارهٔ ۴تا نفس کم و کاست نخواهد آمد←شمارهٔ ۵آن را که درین دایره جانی عجب است←شمارهٔ ۶هرگه که بدان بحر محقّق برسی←شمارهٔ ۷گر اول کار، آتش افزون گردد←شمارهٔ ۸فانی شده، تا بود، مشوّش نشود←شمارهٔ ۹عاشق ز کسی نکاهد و نفزاید←شمارهٔ ۱۰چندین امل تو ای دل غافل چیست←شمارهٔ ۱۱تا کی گردی ای دل غمناک به خون←شمارهٔ ۱۲ای دل همگی خویش در جانان باز←شمارهٔ ۱۳هم راه تن و هم ره جان او گیرد←شمارهٔ ۱۴گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاست←شمارهٔ ۱۵دلشاد مشو ز وصل اگر در طربی←شمارهٔ ۱۶مرد آن باشد که هر نفس پاکتر است←شمارهٔ ۱۷آن بهٔ که زخود کرانه بینی خود را←شمارهٔ ۱۸گر مرد رهی ز ننگ خود پاک بباش←شمارهٔ ۱۹تا چند به خود درنگری چندینی←شمارهٔ ۲۰آن بهٔ که زعقل خود جنون یابی باز←شمارهٔ ۲۱گر میخواهی که بازیابی این راز←شمارهٔ ۲۲اول باری پشت به آفاق آور←شمارهٔ ۲۳آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت←شمارهٔ ۲۴عاشق شدن مرد زبون آمدنست←شمارهٔ ۲۵گر تو بر او ز تنگ دستی آئی←شمارهٔ ۲۶گر از همگی خویشتن فرد شوی←شمارهٔ ۲۷آنرا که نظر در آن جهان باید کرد←شمارهٔ ۲۸چون نیستی تو محض اقرار بود←شمارهٔ ۲۹یا شادی دو کون غم انگار همه←شمارهٔ ۳۰گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بود←شمارهٔ ۳۱راهی که درو پای ز سر باید کرد←شمارهٔ ۳۲آن جوهر پوشیده به هر جان نرسد←شمارهٔ ۳۳از پس منشین یک دم و در پیش مباش←شمارهٔ ۳۴تا کی باشی بی سر و بن، هیچ مباش←شمارهٔ ۳۵آن به که همی سوزی و پیدا نکنی←شمارهٔ ۳۶گر تو همه داری همه در آتش باش←شمارهٔ ۳۷گر بودِ خود از عشق نبودی بینی←شمارهٔ ۳۸گر با من خویش خاک این در آئی←شمارهٔ ۳۹گاهی ز خیال دلبر آئی زنده←شمارهٔ ۴۰ای مانده به جان این جهانی زنده←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth