شعر را زندگی کن
→ عطارعطار
عطار

وصلت نامه

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

بخش ۴۱ - وله ایضاًهر دل که ز لطف تو نشان یابد باز←بخش ۴۲ - وله ایضاًای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو←بخش ۴۳ - وله ایضاًای آنکه ز کفر دین تو بیرون آری←بخش ۴۴ - وله ایضاًای آنکه چنانکه مصلحت میدانی←بخش ۴۵ - وله ایضاًکاری که ورای کفر و دین می‌دانم←بخش ۴۶ - وله ایضاًاز سر تو هر که با نشان خواهد بود←بخش ۴۷ - وله ایضاًبی یاد تو دل چو سایه در خورشید است←بخش ۴۸ - وله ایضاًگیرم که به تو لطف الهی آمد←بخش ۴۹ - فی الموتچون روی تو در هلاک خواهد آمد←بخش ۵۰ - فی الموتاز آتش دل چو دود برخواهی خواست←بخش ۵۱ - فی الموتزان پیش که در عین هلاکت فکنند←بخش ۵۲ - فی الموتتا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست←بخش ۵۳ - و له ایضاًگاهی به قبول خلق خواهی آویخت←بخش ۵۴ - و له ایضاًگر در کوهی مقیم و گر در دشتی←بخش ۵۵ - و له ایضاًچون آفت بی‌قیاس داری در پی←بخش ۵۶ - و له ایضاًبگشای نظر خلق پراکند نگر←بخش ۵۷ - و له ایضاًهر رنگ که ممکن است آمیخته گیر←بخش ۵۸ - و له ایضاًره بس دور است توشه بردار و برو←بخش ۵۹ - و له ایضاًگیرم که جهان بکام دیدی و شدی←بخش ۶۰ - و له ایضاًقومی که بخواب مرگ سرباز نهند←بخش ۶۱ - و له ایضاًدر حبس وجود از چه افتادم من←بخش ۶۲ - و له ایضاًخلقی که در این جهان پدیدار شدند←بخش ۶۳ - و له ایضاًبس خون که دلم ز اول کار بریخت←بخش ۶۴ - و له ایضاًتا چند زمرگ غمناک شوی←بخش ۶۵ - و له ایضاًماتمزدگان عالم خاک هنوز←بخش ۶۶ - و له ایضاًچون رفت ز جسم جوهر روشن ما←بخش ۶۷ - و له ایضاًهر خاک که درجهان کسی فرسود است←بخش ۶۸ - و له ایضاًلاله ز رخ چو ماه می‌بینم من←بخش ۶۹ - و له ایضاًهر کوزه که بیخود بدهن باز نهم←بخش ۷۰ - و له ایضاًبر بستر خاک خفتگان می‌بینم←بخش ۷۱ - و له ایضاًهر سبزه و گل که از زمین بیرون رست←بخش ۷۲ - و له ایضاًای اهل قبور خاک گشتید و غبار←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth