خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۶۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیمدو زبان آتش افشان به بیان گشاده بودیم
۲
زمن آتشی بجست و بنشست در دل شمعبمقابله قراری چو بهم نهاده بودیم
۳
همه شب بسوخت شمع و بگریست تا سحرگهبه نسیم صبح هر دو ززبان فتاده بودیم
۴
بنوای مرغ شب خیز که کوفت نوبت بامزده عطسه ای بجستیم که قرار داده بودیم
صفحهٔ ۱ از ۳