خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۸۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشمدر رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم
۲
من که از بحرینِ دیده دامن پُرگوهر استکی کجا منت ز غواص و ز دریا میکشم؟
۳
ذرهام اما به رقص اندر هوای آفتابنیستم خفاش تا حسرت ز حربا میکشم
۴
ای نسیم صبح اگر از آن سر کو میرسیخاک راهت سرمهوَش در چشم مینا میکشم
صفحهٔ ۱ از ۳