خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرم رقیب براند بتا زمنزل توبرنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو
۲
پری صفت زنظرها نهفته میگذریمگر زروح مجرد سرشته شد گل تو
۳
تو خود زرحمت محضی و این عجب باشدکه هیچ رحم نباید بمردم از دل تو
۴
هزار نوح بگرداب تو بغرقاب استکه راه میبرد این بحر غم بساحل تو
صفحهٔ ۱ از ۳