خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۷۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارمپشت چون آینه بر سد سکندر دارم
۲
چون سبو، حیرت این خمکده ام برد از کاردست برداشته از عالم و بر سر دارم
۳
مایه ی مردم درویش، توکل باشدخاطری جمع تر از دست توانگر دارم
۴
می رسد فصل خزان و غم خود نیست مرانوحه بر اهل چمن همچو صنوبر دارم
صفحهٔ ۱ از ۳