خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود آسودگی در اضطراب از چشم بیتابمچو نبض خسته دایم در طپش باشد رگ خوابم
۲
مرا دل کندن از صهبا کم از جان کندنی نبوددر اعضا ریشه دارد از رگ تلخی می نابم
۳
ز مستی رتبهٔ جمشید باشد بینوایان رابود تختم بساط خاک تا در عالم آبم
۴
ز جوش گریه در شبهای هجران چشم آن دارمکه چون خاشاک بردارد زجای خویش سیلابم
صفحهٔ ۱ از ۲