خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۹۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پرتوی گر افکنی در چشم از شمع جمالچشم من بتاخنهای گردد چو فانوس خیال
۲
کاش چشمم را بر آری وقت کشتن تا شودکاسه چشم پر از خونم سگانت را سفال
۳
وعده دیدار لیلی چون به عید افتاده استجای آن دارد که گردد قامت مجنون هلال
۴
مست وصلش پر مشو ایدل که می باید کشیددر شب هجران خمار مستی روز وصال
صفحهٔ ۱ از ۲