خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلستآنچنان تنگست دست من که پنداری دلست
۲
هم به قدر جوشش دریا تنومندست موجتیغ سیراب از روانی های خون بسملست
۳
وای لب گر دل ز تاب تشنگی نگدازدممیگساران مست و من مخمور و ساقی غافلست
۴
در خم بند تغافل نالم از بیداد عمرپرده ساز فغانم پشت چشم قاتلست
صفحهٔ ۱ از ۳