خلوتی با ایرانشان
بخش ۱۸۳ - محاصره کردن کوش شهر بسیلا را
کوشنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وز آن جایگه لشکر اندر کشیدچو از دور شهر بسیلا بدید
۲
به گردون رسیده یکی باره بودتو گفتی که سنگی به یک پاره بود
۳
سر برجش ایمن ز زخم کمندز پرواز تیرش سرف بیگزند
۴
سوی کنگرهش نارسیده عقابسر بارهاش ناپسوده سحاب
صفحهٔ ۱ از ۱۳