شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۱۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا شد حکیمم عشق او با درد شد الفت مراتا شد رفیقم درد او رفت از سرم گرد هوا
۲
عمری است تا کار دلم خون خوردن و جان کندن استنی در غمت حالا مرا افتاده بر سر این بلا
۳
از بخت می خواهم مدد جذبی ز زلف یار همتا باز خاک راه او در دیده سازم توتیا
۴
در کوی جانان می روی با کاروان عشق روتا هر قدم در گوش جان از او رسد بانگ درا
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth