خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جنت ز سر کوی تو یک صحن خرابی استدوزخ ز غم عشق تو یک سینه کبابی است
۲
آن کس که گلو را به دم تیغ تو تر کرداو را به نظر چشمهٔ حیوان دم آبی است
۳
در چشم خرد، کوه تن و بی سر و پایی استدریا لب خشکی و گهر قطرهٔ آبی است
۴
عالم دو زمان بر صفت خویش نباشدای بی خبران چتر فلک قصر حبابی است
صفحهٔ ۱ از ۳