خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کردخواب در راه کاروان نتوان کرد
۲
چه بنا مانده ای به جد و به ابتکیه بر تل استخوان نتوان کرد
۳
بسکه نازک فتاده طبع لطیفشبوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد
۴
نیست جز او کسی و دادم از اوستستم از او به او بیان نتوان کرد
صفحهٔ ۱ از ۳