خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۳۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبحدم تا شده بیرون ز افق، خاور مهررفت جان بر سر مهر و دل من در بر مهر
۲
ظاهر و باطن معشوق به هم دارد جنگدل او صورت قهر و تن او پیکر مهر
۳
شهر خالی است ز خوبان و دل ظالم سختباشد از غیب رسد بر سر ما لشکر مهر
۴
صبحدم ته به ته غنچهٔ گل را دیدمهمه خون بسته ز بی مهری او بر سر مهر
صفحهٔ ۱ از ۳