خلوتی با قاسم انوار
شمارهٔ ۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده استاشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است
۲
هر کسی را اختیاری هست در عالم، مراعشق او بر هر دو عالم اختیار افتاده است
۳
مست و حیران و خرابم از کمال حسن یارتا دو چشم نرگسینش در خمار افتاده است
۴
گفتمش: عمر عزیز، آخر خرابم از غمتز آتش عشق توام جان در شرار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲