خلوتی با قاسم انوار
شمارهٔ ۴۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باده می نوشم و سودای تو در سر دارمآیت مصحف سودای تو از بردارم
۲
زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیزمن ندانم که ازین کشته چه بر بردارم
۳
دل و جانم بچه کار آید امروز؟ که مندل و جان شیفته زلف معنبر دارم
۴
هم سرم در سر کار تو رود آخر کاربا خود این قاعده دیریست مقرر دارم
صفحهٔ ۱ از ۲