خلوتی با قاسم انوار
شمارهٔ ۵۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
«الا یاایهاالساقی »، مرا جام مصفا دهکه سرمستی و قلاشی ز زهد و توبه ما به
۲
کمان ابرو بتیرم زد، ز ذوق تیر مژگانشبسر غلتیدم و گفتم: فدایت باد جانم، زه!
۳
سؤالی کردم از جانان که: چون خواهد وصالت جان!جواب من بخواری داد و خوش خندید و گفتا: نه
۴
ز بیم درد هجرانش ز مو باریک تر گشتمچو روز وصل یاد آرم، شوم در حال از آن فربه
صفحهٔ ۱ از ۲