شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به پیری بازگشتی هست لازم هر جوانی راحساب خار خشکی نیست تیر بی کمانی را
۲
گرفتم قاصدی هر جا که دیدم بیزبانی رابغل بی نامه ای نگذاشتم آب روانی را
۳
تذرو جلوه ات بالا بلندان را به رقص آردز شوخی شعله ای در سوزش آرد نیستانی را
۴
هما را گر نبودی از تو بال افشانی دردیشکستی کی به آسانی طلسم استخوانی را
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth