خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۱۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ساقی همین نه از تو دل ما در آتش استساغر به خون نشسته و مینا در آتش است
۲
روشن چراغ دیده ز یاد تو کرده ایمبر هر چه بنگریم تماشا در آتش است
۳
از بسکه داغ جلوه او گشته درچمنمانند شعله سرو سراپا در آتش است
۴
از پای یک خمند گل و شمع تردماغهر کس به رنگ دیگر از آنجا در آتش است
صفحهٔ ۱ از ۲