شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۸۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خلوت جان را تجلی از چراغ سینه استپنبه داغ دل خون گشته داغ سینه است
۲
در بهارش هر قدر حیرت تماشا می کندگلشن سیر بنا گوشت دماغ سینه است
۳
صبح و شامم از گل داغ محبت گلشن استروز خورشید دل است و شب چراغ سینه است
۴
هر سرمویش به هم بد مستی خون می کنندعاشق دیوانه را رحمت سراغ سینه است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth