خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دستز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست
۲
گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویشبه حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست
۳
ثبات کامل دیر وفای کو این استغبار شد صنم و برهمن نرفت از دست
۴
شراب عشق بتان را کباب می بایستکسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست
صفحهٔ ۱ از ۲