خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو نیرنگ محبت چشم ارباب نظر بنددرگ مژگان گشاید سیل آتش در جگر بندد
۲
چنان از تاب رشک دوستان بر خویش می پیچمکه خون غیرتم چون رشته دست نیشتر بندد
۳
چو گل خاک شهید لعل او شادابیی داردغبار تربت ما راه بر آب گهر بندد
۴
(بود) شمع بساط خاطرم بازیچه طفلیکه بال بلبل و پروانه را بر یکدگر بندد
صفحهٔ ۱ از ۲