شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۵۳۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سررشته جنون ره اهل هوس نزدبند گران به پای مگس هیچ کس نزد
۲
روشندلی ز پرتو افتادگی بودبیهوده شعله دست به دامان خس نزد
۳
خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکردبحری است اینکه غیر خموشی نفس نزد
۴
آیینه در غبار کدورت نشست اسیرروشندل آنکه تکیه به این یک نفس نزد
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth