خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از وفا صافدلانی که می ناب خورندتا قیامت ز ملامت زدگی تاب خورند
۲
باده بر طلعت خورشید گل رسوایی استمفت رندان که می از ساغر مهتاب خورند
۳
چقدر خنده که بر اهل وفا دارم هایمی ننوشند و کباب از دل احباب خورند
۴
اهل عرفان که به چشم تر ما می خندندچون خرابی چقدر سیلی سیلاب خورند
صفحهٔ ۱ از ۱