خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۶۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل چو خون شد ناز اشک پرده در نتوان کشیدمنت خشک اینقدر از چشم تر نتوان کشید
۲
آتش از آتش تواند برد نرد سوختنجز محبت در دلم نقش دگر نتوان کشید
۳
ما کجا دست گریبان پاره کردن از کجاتا نباشد فرصتی آه از جگر نتوان کشید
۴
چشم و دل پوشیده می باید به راه دوستیپرده رسوایی است در بیرون در نتوان کشید
صفحهٔ ۱ از ۲