خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۷۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشممرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم
۲
عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد استشب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم
۳
ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسمکه چون وا بینی اول کشته تیغ تو من باشم
۴
اسیر از اضطراب دل مبادا بوی راز آیدکناری گیرم از دل پاسبان خویشتن باشم
صفحهٔ ۱ از ۱