شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۸۵۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکیحیرتی هر دم به حیرت می فزودی کاشکی
۲
بلبل و پروانه نرد جانسپاری باختندنیم جانی داشتم می آزمودی کاشکی
۳
صبح در بزم تو می سوزد سپند آفتابسینه صافم ز دل می سوخت عودی کاشکی
۴
علمی را سوختن بخشید اکسیر وفاآتش سودای ما می داشت دودی کاشکی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth