شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۳۲۱

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نیست بیحاصل که خون از چشم تر افشانده ایمدر زمین سینه تخم نیشتر افشانده ا یم
۲
دشت و دریای توکل را نسیم موجه ایماز قناعت آستین بر خشک و تر افشانده ایم
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth