خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سسترفتی و عهد شکستی نبد این کار درست
۲
روز اول ز غمت مردم و شادم که به مرگچاره آخر خود خوب نمودم ز نخست
۳
لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دلکز سمن سبزه و از سوری او سوسن رست
۴
آنکه روزی به سر کوی تواش پای رسیدریخت خون آنقدر از دیده که دست از جان شست
صفحهٔ ۱ از ۲