خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل ز غم یک پرده خون شد پردهپوشی تا به کی؟جان ز تن با ناله بیرون شد خموشی تا به کی؟
۲
چون خم از خونابههای دل دهان کف کرده استبا همه افسردگی این گرمجوشی تا به کی؟
۳
درد بیدرمان ز کوشش کی مداوا میکندای طبیب چارهجو بیهودهکوشی تا به کی؟
۴
پیرو اشراف دادِ نوعخواهی میزندبا سرشت دیو دعوی سروشی تا به کی؟
صفحهٔ ۱ از ۲