خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اشک من مانع آه سحری نیست که نیستورنه آه سحری را اثری نیست که نیست
۲
خبر این است که کس نیست ز خود بیخبرانورنه در بی خبریها خبری نیست که نیست
۳
مست آن شد که لب از باده ی مستانه ببست،ورنه در ناله مستان اثری نیست که نیست
۴
گل فروبسته در مهر و وفا ورنه مرااز قفس باز به گلزار دری نیست که نیست
صفحهٔ ۱ از ۲