خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۱۸
قطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گویند که در قریه ی فین کآب و هوایشمستحسن اطباع و پسند سلق افتد
۲
از صبح که خورشید بر آرد ز افق سرتا شام که خور باز به سمت افق افتد
۳
هر لحظه شتابند سوی چشمه زنی چندکز پرتو روشان به صحاری تتق افتد
۴
وز بیم قرقچی گه آمد شد ایشانغوغا و فغانی به تمام طرق افتد
صفحهٔ ۱ از ۲