خلوتی با فلکی شروانی
شمارهٔ ۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شدگمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد
۲
داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شددشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد
۳
هست تصرف قضا، منصرف از جناب اورسته شد از قضای بد، هر که در آن جناب شد
۴
خصم گه سئوال او، داد جواب همسرانخانه خوان دولتش، در سر آن جواب شد
صفحهٔ ۱ از ۲