خلوتی با اثیر اخسیکتی
شمارهٔ ۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن چشم مست بین که خرد در خمار اوستو آن لعل چون شکر که روانها شکار اوست
۲
عمری است تا چو شمع به امید یک سخنموقوفپرور دهن تنگبار اوست
۳
تا کی به خندهای سردندان کند سپیدصد جان، برلب آمده در انتظار اوست
۴
زرین رخ مرا که ز خون گشت پُر نگارعذری که ظاهر است رخ چونان نگار اوست
صفحهٔ ۱ از ۲