خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او راکه رفته عمرها نی او مرا دیده نه من او را
۲
ز درد عشق و داغ هجر می نالم خوش آن رندیکه نی اندیشه جانست و نی پروای تن او را
۳
غمت در سینه دارم شمع را کی سوز من باشدندارد جسم او جانی چه باک از سوختن او را
۴
ندارد بر زبان جز راز عشقت شمع می دانمکه آخر گشته بیرون می برند از انجمن او را
صفحهٔ ۱ از ۲