خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تن که از تیر تو چون زنجیر روزن روزنستتا شدم دیوانه عشق تو زنجیر من است
۲
جان برون از تن باستقبال تیرت رفت و نیستغیر پیکانت کنون جانی که ما را در تن است
۳
شاکرم دور از گل رویت ز چشم خون فشانمنزلم از قطرهای خون او چون گلشن است
۴
ماه من بی مهر رخسارت چگویم حال خودظلمتی کز هجر دارد روزگارم روشن است
صفحهٔ ۱ از ۲