خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شددلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد
۲
نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانتکه تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد
۳
بلای وامق و فرهاد و مجنون جمع شد در منفلک را دانه چندی پریشان بود خرمن شد
۴
نقاب افکنده از رخ آمد آن گل بیگل رویتبهار طلعت او آفت گلهای گلشن شد
صفحهٔ ۱ از ۲