خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به عزم طوف خاک درگهت از دیده پا کردمدویدم آن قدر کان خاک را چون توتیا کردم
۲
شبی رفتم به کویش نالهای کردم ز درد دلسگ کویش ز من رنجید بد رفتم خطا کردم
۳
تو محبوبی ز تو رسم وفاداری نمیآیدجفا کردم ترا هرگه که تکلیف وفا کردم
۴
ز سنگی کز بتانم بر سر آمد جمع شد چندانکه محنت خانه در کوی رسوایی بنا کردم
صفحهٔ ۱ از ۲