خلوتی با ادیب الممالک
شمارهٔ ۱۳۸ - حکایت
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گویند از خراسان شد تاجری روانهبا کاروان بغداد سوی طواف خانه
۲
چون کاروان فرو شد در شهر بند بغداددر آن دیار دلکش یاری بدش یگانه
۳
گشتش ز جان پذیره بردش بخانه خویشگرد آمدند بروی یاران ز هر کرانه
۴
روز وداع مهمان با میزبان خود گفتمالی است می سپارم نزد تو دوستانه
صفحهٔ ۱ از ۱۴