خلوتی با عطار
حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت
فی التوحید باری تعالی جل و علا
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خورد عیاری بدان دلخسته بازبا وثاقش برد دستش بسته باز
۲
شد که تیغ آرد زند در گردنشپارهٔ نان داد آن ساعت زنش
۳
چون بیامد مرد با تیغ آن زماندید آن دلخسته را در دست نان
۴
گفت این نانت که داد ای هیچ کسگفت این نان را عیالت داد و بس
صفحهٔ ۱ از ۵۰