شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

فی التوحید باری تعالی جل و علا

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خورد عیاری بدان دل‌خسته بازبا وثاقش برد دستش بسته باز
۲
شد که تیغ آرد زند در گردنشپارهٔ نان داد آن ساعت زنش
۳
چون بیامد مرد با تیغ آن زماندید آن دل‌خسته را در دست نان
۴
گفت این نانت که داد ای هیچ کسگفت این نان را عیالت داد و بس
صفحهٔ ۱ از ۵۰
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth