خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!
۲
عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا؛که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت!
۳
ای که داری هوس روی بتان در هر گامبسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت!
۴
پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم؛که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت
صفحهٔ ۱ از ۲