خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۱۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جانان نشسته تا من از شوق جان فشانممن ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم!
۲
مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام؛صد سال اگر پرو بال در آشیان فشانم!
۳
محمل گذشت، و اشکم خاکی نهشت؛ تا منبر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم!
۴
برنایدم، گر از دست کاری؛ ولی توانم،از آستین غباری زان آستان فشانم
صفحهٔ ۱ از ۲