خلوتی با عطار
حکایت بوتیمار
حکایت بوتیمار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پس درآمد زود بوتیمار پیشگفت: ای مرغان من و تیمار خویش!
۲
بر لب دریاست خوشتر جای مننشنود هرگز کسی آوای من
۳
از کمآزاری من هرگز دمیکس نیازارد ز من در عالمی
۴
بر لب دریا نشینم دردمنددائماً اندوهگین و مستمند
صفحهٔ ۱ از ۶