خلوتی با عطار
حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود
حکایت کوف
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حقهای زر داشت مردی بیخبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر
۲
بعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش و دو چشمش پر آب
۳
پس در آن موضع که زر بنهاده بودموشی اندر گرد آن میگشت زود
۴
گفت فرزندش کزو کردم سؤال«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
صفحهٔ ۱ از ۲