خلوتی با عطار
حکایت جنید که سر پسرش را بریدند
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرفیک شبی میگفت در بغداد حرف
۲
حرفهایی کز بلندی آسمانشسرنهادی تشنه دل در آستانش
۳
داشت بس برنا، جنید راه برهم چو خورشید او یکی زیبا پسر
۴
سر بریدند آن پسر را زار زارپس میان جمعش افکندند خوار
صفحهٔ ۱ از ۶