شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت ذو النون می‌شدم در بادیهبر توکل، بی‌عصا و زاویه
۲
چل مرقع پوش را دیدم به راهجان بداده جمله بر یک جایگاه
۳
شورشی در عقل بیهوشم فتادآتشی در جان پر جوشم فتاد
۴
گفتم آخر این چه کارست ای خدایسروران را چند اندازی ز پای
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth