خلوتی با عطار
حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود آن دیوانه خون از دل چکانزانک سنگ انداختندش کودکان
۲
رفت آخر تا به کنج گلخنیبود اندر کنج گلخن روزنی
۳
شد از آن روزن تگرگی آشکاربر سردیوانه آمد در نثار
۴
چون تگرگ از سنگ مینشناخت بازکرد بیهوده زبان خود دراز
صفحهٔ ۱ از ۴