خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا نزاکت زان خرام قد دلجو میچکداز حیا سرو آب گشته بر لب جو میچکد
۲
رمز زلف او به صحرای ختن شد آشکارخون حسرت تا ابد از ناف آهو میچکد
۳
از لطافتهای حسن آبدار او مپرسموج گوهر از حدیث وصف آن رو میچکد
۴
بسملم کرد و به خاک انداخت آن ظالم هنوزقطرههای خون من از تیغ ابرو میچکد
صفحهٔ ۱ از ۳