خلوتی با عطار
حکایت محمود و مردی خاکبیز
بیان وادی طلب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک شبی محمود میشد بیسپاهخاک بیزی دید سر بر خاک راه
۲
کرده بد هر جای کوهی خاک بیششاه چون آن دید، بازو بند خویش
۳
در میان کوه خاک او فکندپس براند آنگاه چون بادی سمند
۴
پس دگر شب باز آمد شهریاردید او را همچنین مشغول کار
صفحهٔ ۱ از ۳